تبليغاتX
استعداد خاک گرفته
تصـــــــوير اتفاقي
منوی کاربری

Make Your HomePage    Send Email To Admin    Add to Favorites

پيغام مدير : با سلام امیدوارم از مطالب وبلاگ راضی شده باشید و منتظر نظرات شما جهت ارتقا سطح وبلاگ هستيم

با تشکر   

لينك دوستان
ارتباط آنلاين با مدير
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

بايگاني
طراح قالب
finish 1387


 

داداش نیومد منم گفتم قبل از سال جدید یه چیزی اینجا بنویسم . پیشاپیش سال نو رو به همه تبریک میگم

مصوصا به داداش جون جون جونم. که این ماشینش ما رو کشت. همش خرابه که

......

دیشب چشمهامو را رو هم گذاشتم و تو دلم یه آرزو کردم

آرزویی هرچند بچه گانه

هرچند از روی دل

هرچند می دونم ممکنه به آرزوم نرسم

ولی حتی اگه اینطوریم بشه

هیچوقت تو رو فراموش نمیکنم

حتی اگه فاصله ها باعث دوری دیده ها بشه

همیشه تو دلم می مونی

جایی که دیگه جای هیچ کس نیست جز تو

نگاه معصومت تو یاد من برای همیشه موندگاره

برای همیشه...

 

[+] نوشته اي ازnarges.R در 5:39 بعد از ظهر چهارشنبه 28 اسفند1387 | |

+ Diabetes Mellitus

همه چیز خیلی ساده شروع شد و ساده تر از اون تموم شد...
خیلی راحت اومد خودش رو تو زندگیم جا انداخت
خیلی راحت تر از اون راهش رو گرفت و رفت
هر جور نگاه میکردم نمیدونستم چی به چیه
تا یکی بهم گفت احساساتت رو بکش
اون وقت راحتی
گوش کردم
احساساتم رو کشتم
الآن راحتم
این بار زندگی خیلی راحت شروع شد
راحت تر از اون داره تموم بشه
همه چیز از یه چکاپ معمولی شزوع میشه
یه آزمایش ساده که نتیجه ی اون همه آرزوهام رو برای زندگی به باد فنا داد
دکتر این رو بهم میگه که جواب مثبت اعلام شده
همه خشکشون میزنه و نگاه ها به من خیره میشه
اما من احساسی ندارم
خیلی راحت قبول میکنم
مثل این که میدونستم خیلی نباید مهمون این دنیا و زرق و برقش باشم
قیافه های همراهام رو نگاه میکنم
همه ناراحت
اما من راحت راحت
شایدم خوشحال
چون دارم میرم
میرم و راحت میشم
نهایت چند سال
نمیخوام رفتنم رو با  دارو و نمیدونم 1000تا چیز دیگه به تاخیر بندازم چون به هرحال باید برم
هرچه زودتر بهتر
پس کم کم باید از همه خدافظی کنم و خودم رو آماده یه زندگی همیشگی کنم

[+] نوشته اي ازE30united در 7:57 بعد از ظهر جمعه 25 بهمن1387 | |

داداش ببین دارم سعی میکنم...

یه روزی بود که با خودم عهد کرده بودم جلوی همه فریاد بزنم و بگم که دوستش درم ولی الان باید سالروز تولدش رو هم

 

توی دلم بهش تبریک بگم. میبینی؟ اینطور یه روزگار.... تولدت رو تبریک میگم.

 

یکسال از اون همه ماجرا گذشت .دقیقا یکسال و من... هنوز سر قولم هستم  بدون اینکه ذره ای از عشقم کم شده باشه.

 

ولی من دیگه همه چیزو رو تو خودم کشتم . اون همه شور و هیجان رو...

 

من خیلی به حرفای داداشم فکر کردم . اون درست میگه . خیلی عوض شدم . چرا؟؟!!؟

 

ولی من میخوام برگردم به اون روزای گذشته . روزایی که هنوز ندیده بودمت... به قول دوستام مغرور ترین دختر مدرسه

 

همه میگفتن تنها کسی میتونه غرور تو رو بشکنه که از خودت مغرور تر باشه. اونقدر از پسرا بدم می اومد که بعضی وقتا

 

خودمم باورم نمیشد.

 

هیچکس رو لایق خودم نمیدونستم . اون وقتا فکر میکردم هیچ وقت به کسی دل نمیبندم. توی این ماجراهای پی در پی

 

غرورم یه کمی خراش برداشت ولی الان میخوام دوباره ترمیمش کنم.

 

من همونی میشم که بودم بدون اینکه به اون فکر کنم . و به هیچ کس دیگه .

من نه عاشقم

                                                   نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من  

          من خودم هستم و یک حس غریب

                                                                          که به صد عشق و هوس می ارزد .

 

شب عاشوراست و آغاز تحول من .....از همه التماس دعا

[+] نوشته اي ازnarges.R در 9:44 بعد از ظهر سه شنبه 17 دی1387 | |

همین جوری

بعد از ۱۰-۱۲ روز تازه پام یه کم بهتر شده و میتونم روش راه برم هنوزم درد می کنه اما بازم بهتر از هیچیه! چیزی به شروع کلاس نمونده. راه میفتم میرم طرف دانشگاه . این سال آخری تازه دارم میفهمم چه حالی میده که بری تو کلاس شرکت کنی نه مثل من همش جیم فنگ و آخر سر هم با یه نمره بزن به چاک . درس تخصصی و هزار تا فرمول و ... . مثل همه ی خلاف ها جامون ردیف آخر کلاسه! انواع و اقسام شیطنت ها انجام میشه و استاد نمیدونه باید با ما ۷-۸ نفر چی کار کنه. سرش رو برمیگردونه طرف و من و میگه لااقل حرمت این جلسه آخر رو نگه دارین . میگم استاد این همه آدم چرا به من نگاه میکنی فقط . جواب میده خوب فقط تو داری من رو نگاه میکنی . کلاس تموم میشه و همه بچه ها متفرق . راه میفتم برم سمت پاتوقم همون نیمکت خودم کنار دریا . میرم تو ماشین . اولین کاری که میکنم سی دی رو عوض میکنم این رو خیلی وقت هست که عوض نکردم . سی دی جدید رو میذارم. شروع میشه راستین داره میخونه صدای ضبط رو بلند میکنم و آهنگ شروع میشه : خوشم خوشم چنان خوشم که غصه و ...  . همه ماشین داره میلرزه و همه دارن نگام میکنن . اما من بی توجه فقط میرم که برسم به مقصدم ... . میام پیاده شم تازه حواسم میاد سرجاش میبینم که صدا خیلی بلنده ! تو همون حال در رو باز میکنم که پیاده شم اون طرف یه الگانس رو میبینم که دقیقا روبروم می ایسته... . حالشون رو ندارم میدونم که برای من وایسادم که ببینن میخوان چیکار کنم . زود در رو باز میکنم و صدای ضبط رو یواش و میرم یه گشتی دور ماشین میزنم . افسر اولی پیاده میشه و راه میفته بیاد سمت من .دورم تموم شده میخوام سوار شم با خودم یه فکر میکنم و ... . افسر بهم میرسه و باقی ماجرا

بچه کجایی؟  بوشهر ، با تعجب جدا؟؟ آره چطور مگه؟؟ ، هیچی اصلا بهت نمیخوره دروغ که نمیگی؟ دلم میخواست یه چیزی بهش بگم . آره میخواین تا آدرس بدم. چی میکشی؟؟ بله ؟ ، میگم سیگار میکشی؟؟؟ نه!!!! ، جدا؟؟ آره اگه سیگاری بودم یا بوی سیگار میدادم یا بوی عطر تند که بوی سیگار توش گم بشه! ، با تعجب نگاه میکنه و یه خودش می قبولونه که آره درسته! میره تو ماشین رو میگرده ( آخه به کدوم مجوز؟؟؟ حق ندارن اما حال نداشتم باهاش کل بندازم ) تموم میشه و میگه موفق باشی یا علی! عجیب بود اولین افسری بود که این جوری بود واقعا مرد بود که بخواد الکی گیر بده و اینا اصلا بقیشون تا خودم رو معرفی نمیکردم ول کن نبودن . داره میره که نفر دوم هم میاد از قیافه ش پیداست که از اون گیراست .اما افسر اولیه میگه بریم چیزی نیست ... .

سوار ماشین میشم و تند گازش رو میگیرم دیگه میخوام فقط برسم خونه حال ندارم بازم بهم گیر بدن . تو راه خیلی با خودم فکر میکنم که مگه چطوری هستم که همه یه جور دیگه بهم نگاه میکنن... .  

چند روز قبلش هم صدا و سیمای بوشهر هم میخواست مصاحبه کنه فهمید بوشهریم داشت شاخ در می آورد. باور نمیکرد مجبور شدم باهاش بوشهری حرف بزنم اصلا ما جنوبی رو چه به قشنگ حرف زدن!

بدبختی ما بوشهریا اینه که خودمون هم فکر میکنیم حتما باید سبزه یا سیاه باشیم تقصیر خودمون نیست صدا و سیما با فیلماش و فرهنگ سازیاش ما جنوبیا رو مشتی عقب مونده و سیاه نشون داده! این از صدا و سیما ، اما نیروی انتظامی این چندمین بار بود که من رو میگیرن فقط یه بار خوشم اومد که یه دستمال تو جیب یکی از بچه ها بود و اونم سرما خورده بود وقتی تفتیشمون کردن ،دستمال رو دیدن بازش کردن و ... خودتون دیگه حساب کنین چه منظره ای بود  

[+] نوشته اي ازE30united در 2:24 بعد از ظهر دوشنبه 2 دی1387 | |

یه تازه وارد


شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی
            تو را با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم
                         تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
                 پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
                                           تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام روییده با حسرت جدا کردم
      و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
                                     دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
                                                        و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
                   تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
           همین بود آخرین حرفت

                                     نمی دانم چرا رفتی
           نمی دانم چرا، شاید خطا کردم
                              و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
           نمی دانم کجا، تا کی، برای چه
                             ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
                                                   و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

منم اضافه شدم دیگه یعنی هر ازگاهی یه پارازیتی وسط پستای e30united میدم.

میدونم همه ی دوستاش از آشنایی با بنده مفتخر میشن . اهم اهم....

[+] نوشته اي ازnarges.R در 12:51 بعد از ظهر جمعه 22 آذر1387 | |

Go And Die 4ever

I know this passage is full of mistakes so ignore the structure. read it like native... 

One day , 1 week , 1 month , 1 season without you, all of them spent awfullay bad

bad days for what??

Believe I don't know. only you know it . Don't tell me NO., don't tell me you didn't know that I love you . I know you throw me out . Out of your life. The only thing that I eager to know is your reason. I have a big why???  

It's only 12 days unitll the big day. I bet you forgot that. Yes . You forgot that  . You forgot any thing. But I didn't ' I don't and I will not forget that !! 

 I usually go  to seaside walk alone. it helps me calm down. but today it didn't help me . I ... .

 I hide a pearl in my heart. But I'm not a good watchman. and it causes I lose you too much easy...  .

I like to shout sth . shout this: go and die 4ver but I can't because I love you .I can't . I've never ever ever forgot you my little sister... .

داغون داغونم . هرکاری میکنم که بیخیال شم نمیشه که نمیشه . درسای دانشگاه این ترم بدجوری داره فشار میاره . تازه باید از ترم بعد ۲۰ واحد بگیرم تا بتونم زودتر از شرش خلاص بشم. هرکاری میکنم که بخوام یه راه حل واسه گرفتاریام پیدا کنم نمیتونم میدونم که باید از خدا کمک بگیرم اما روم نمیشه ... . تا حالا هرچی از خدا خواستم بهم داده اما من همیشه ناشکرش بودم که چرا چرا چرا ... واسه همینم خجالت میکشم.

میدونی امروز یه عوضی زنگ زد روی گوشیم . ۶ماه پیش واسه تولدت یه خط ازش خریده بودم و همه چیز تموم شد . اما نمیدونم چی شد که امروز بعد از حدود ماه میگفت میخوام خط رو قطع کنم... . هرچی میگفتم چرا میگفت پولش رو ندادی... . کلی باهاش کلنجار رفتم که من پولت رو دادم خط به نام من هست الانه. اما اون گفت نه ندادی... . با هم قرار گذاشتیم رفتم پیشش . این جور که فهمیدم نامردی کرده بود منم اشتباه کردم که فکر کردم کار رو خودش تموم میکنه . تموم کرد اما امروز بعد از گرفتن کلی پول . اگه خط دست خودم بود که عمرا بهش پول میدادم اما چون دست خودم نبود نمیشد ، آخه خط دست تو بود. نمیخواستم فکر کنی که من خطت رو قطع کردم . لااقل این همه پست نیستم که بخوام کادویی رو که بهت دادم رو ازت بگیرم ... . هر روز که میگذره یه خاطره ازت زنده میشه ۱۲روز تا  سالگرد اون روز مونده که تو ... . 

یادت باشه که هنوز جواب من رو ندادی که چرا یهو بی خبر بی دلیل . فقط یه جمله بهم گفتی که اونم اینه که دوست ندارم... . از بعد اون روز برام آرزو شده که بدونم چرا این حرف رو زدی... .

الآن یه چیزایی میدونم که قبلا نمیدونستم کاش باز هم نمیدونستم ... .  

دلم از همه چیز پر شده میخوام خالیش کنم یه جا بیشتر ندارم میخوام برم همون جای همیشگی و داد بزنم که چرااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

[+] نوشته اي ازE30united در 7:7 بعد از ظهر شنبه 16 آذر1387 | |

خودکشی

سرم داره درد میکنه!! نمیدونم چرا؟؟ نه میدونم چرا فقط به خاطر تو به خاطر حرفای تو!! میگه ... ولش کن . این دم آخری به حرفای قشنگت فکر میکنم. چه قشنگ میگفتی و من ساده باور میکردم. من ساده تر از اونی بودم که خودم فکر میکردم. ساده بودم ولی فکر میکردم بی آلایشم. اما الآن میبینم بی مغزم. شب شده همه تو مراسم هستن . زنگ میزنن خودت رو برسون همه هستن جز تو . فکر همه جاش رو کردم. امشب بعد از رفتن همه دنیا واسه من تموم میشه . به هیچی فکر نمیکنم خیلی خودم رو گرفتم که بعد از مراسم این کار رو کنم تا مراسم بهم نخوره. میرم مراسم  ... .

شب شده همه دارن برمیگردن خونه هاشون. مامان و بابا مبرن مسافرت بعد از این همه زحمت به استراحت نیاز دارن. برنامه خودم بود . میخوام بفرستمشون تا راحت باشم . برگشتم خونه خودم تنها هستم تهنای تنها. تنهاتر از همیشه . میگفتی همیشه پیشتم اما کو؟؟ نیستی؟ اما نه انگار هستی دارم حست میکنم. تصمیم دارتم رگ بزنم ولی ترسو هستم قرص میخورم . پلکام سنگین میشه . سرم گیج میره و ... .

احساس سبکی بهم دست پیدا کرده اما هرکاری میکنم بالاتر نمیرم زور میزنم اما نمیشه نمیشه!!! خودم رو میبینم که افتادم گوشه خونه. یکی داره در میزنه ۲نصفه شب. پرواز میکنم اوه نه سعید چیکار میکنه. میدونه خونه هستم . برمیگردم داخل خونه ... .

همه ریختن پشت در کلید رو میارن و ... . صدای پرستار هنوز تو گوشمه براش دعا کنین که بتونه دفع کنه قرصش قوی بوده ...

چشام رو باز میکنم همه هستن فقط احسان رو که بالا سرم ایستاده میشناسم. اولین حرفی که میزنه میگه اونقدر احمقی که حد نداره. از حال میرم . ظهر شده ... همه تو بیمارستان میرن و میان...

کم کم داره همه چیز یادم میاد. داد میزنم نهههههههه من هنوز زنده اممممممممممممم. چراااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   

خدایا چرا؟؟؟؟؟؟ باز از هوش میرم.

شب چشام رو باز میکنم احسان با مریم پیشم هستن! بهم میگه لعنتی یادته که نذاشتی من خودم رو بکشم . میدونی بهم گفتی خدا خودش ما رو فرستاده اینجا از زندگی لذت ببریم فرستاده تا ما رو بسنجه هرکی کوچکترین بلایی سر خودش بیاره خدا بهش محل نمیذاره تو داشتی با خودت چیکار میکردی؟؟

مریم میگه تو جای داداشمی همه رو جون به لب کردی شانس آوردی که مامان و بابات رفتن وگرنه حتما یه چیزیشون میشد. از اتاق میرن بیرون... .

 از شب تا فردا صبحش فکر میکنم ... .

جدا ارزشش رو نداری اما نمیدونم چرا این کار رو کردم فکر کنم میخواستم بگم از تو شجاع ترم. اما نبودم چون قرار بود رگم رو بزنم اما با قرص میخواستم تمومش کنم... تو باز هم از من شجاع تری... .

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن : این پست رو فقط بخونین مثل یه داستان به هیچ چیزش هم نمیخواد فکر کنین. فقط همین!!!

[+] نوشته اي ازE30united در 10:36 بعد از ظهر یکشنبه 19 آبان1387 | |

پرده ها

پرده اول :

یه صدا مثل پتک میخوره تو سرم. ساعت رو نگاه می کنم میبینم یه ربع به ۸ مونده. زود به خودم یه تکونی میدم و میرم که لباسام رو بپوشم. سریع آماده میشم و راه میفتم که برم سر کار...

پرده دوم :

رسیدم سر کار . حال ندارم . طبق معمول این چند روز بی حوصله ام اما حفظ ظاهر می کنم . قیمتا دوباره نوسان پیدا کرده و بالا پایین شدن . هرکی میاد میگه چه خبره میگگم قیمت پالایشگاست من که قیمت نمیذارم . کم کم دارم از دست یکیشون کفری میشم خودم کوتاه میام... .

پرده سوم :

دارم برمیگردم خونه . آفتاب مستقیم از شیشه جلو ماشین میخوره بهم . دارم میپزم . مسیرم رو کج میکنم و از یه راه دیگه میرم . تو ترافیک گیر می کنم. معلوم نیست چه خبره تا چشم کار می کنه ماشین ایستاده هیچ کس نمیدونه قضیه چیه...

پرده چهارم :

رسیدم به آخرای ترافیک . چند متر بیشتر نمونده . نزذیک میشم یکی رو میبینم که خوابوندنش کنار جاده  . یه سمند هم تو بلواره . دقیقا مثل ۷ شده. معلوم نیست چیکار میکرده و چطوری میرفته؟؟ دلیل ترافیک مشخص شد... . 

پرده پنجم :

ساعت حدود ۲بعد از ظهر و من هنوز نرفتم خونه . زنگ میزنم میگم من دیر میام . همین طور بی هدف دور میخورم . میرم پاتوقم ... . یه نیکمت رو به دریا . اینجا وقت دارم که با خودم خلوت کنم . به کارام فکر میکنم . زندگیم ، آینده م و ... .

پرده ششم :

تا عصر به چند جای دیگه سر میزنم و بعدش میرم خونه. مامانم میاد جلو مونده که چه خبره که تا این وقت خونه نرفته بودم . میرم تو اتاقم . لباسام رو در میارم و خودم رو ولو می کنم تو رختخواب.

پرده هفتم :

صدای اذون تو اتاقم میپیچه . بیدار میشم . همه سر سفره هستن . یه روز دیگه سپری شد . فقط شب مونده ... .

پرده هشتم  :

باز بیحالم . خودم رو تا آخر شب الکی سرگرم می کنم با هرچی که گیر بیارم... . 

پرده نهم : 

ساعت از ۱۲ رد شده . کاری ندارم پس میرم که بخوابم . هرکاری می کنم خوابم نمیبره. به تمام اتفاقاتی که تو این روزا برام افتاده  فکر میکنم . اتفاقاتی که پرده های نمایش زندگیم هستن . کم کم پلکام سنگین میشه ... .   

  

[+] نوشته اي ازE30united در 3:10 بعد از ظهر یکشنبه 31 شهریور1387 | |

خوب ، بد ، زشت


تا دیروقت پشت کامیوتر نشستم صدای همه درمیاد بگیر بخواب . به زور خودم رو از پشت میز می کنم . میرم سمت اتاق که بخوابم . همین جور زمان میگذره . صدای تیک تاک ساعت تو اون خلوتی و سکوت شب میخوره تو سرم. هرکاری می کنم خوابم نمیبره . بلند میشم میرم تو حیاط . با خودم میگم الآن چیکار کنم ؟؟ زل میزنم به ماشین خودم و بابام . یه فکر به سرعت جلو چشام رد میشه. تصمیم میگیرم ماشین تمیز کنم اونم ۳ نصفه شب!! میرم تو کوچه بچه ها همه هستن. یه چیزی یادم میاد . اونا از ۱۲ شروع کرده بودن .همین که میبیننم شروع میکنن به متلک انداختن که خودت میگی از ۱۲ خودت الآن میای . یادم میاد که بهشون گفتم ۱۲ همه تو کوچه برای ماشین شستن. تا دم دمای صبح گرفتاریم . خوابم میاد . میرم میخوابم... . چشام رو باز می کنم میبینم ساعت ۴ بعد از ظهره و من هیچ کاری نکردم!! زود پا میشم و کارام رو تا حدودی انجام میدم. ساعت ۶ عصر شده . بهم زنگ میزنن که بیا بریم بیرون . میرم که آماده بشم . در کمدم رو باز می کنم تک پوش زردم رو در میارم . میرم کنار چوب لباسی شلوار نوک مدادیم زو برمیدارم میپوشم. نوبت موهام رسیده . اتو مو رو برمیدارم و میفتم به جونش . خودم رو نگاه می کنم یه لحظه ترس برم میداره . موهام وحشتناک شدن . باز هم به همون روش همیشگی خودم موهام رو خراب می کنم و میرم.  سوئیچ پراید بابام رو بردارم. از در میام بیرون . میام در رو ببندم . همون موقع یه صدایی از داخل میاد که من ماشین رو میخوام . یه ضد حال!! برمیگردم داخل . مجبورم با ۲۰۶ خودم برم . زود سوئیچ ها رو عوض می کنم و میرم سوار ماشینم میشم . طبق معمول به سختی از خونه ماشین رو میارم بیرون. باز شکم ماشین به چند جا میگیره. در رو میبندم و ... . آینه ها رو تنظیم می کنم . صندلیم رو میدم عقب . عینکم رو میزنم رو چشمام و ضبط رو روشن می کنم . راه میفتم . ۱۰ دقیقه بعد رسیدم سر قرار . این بار خودش تنها نیست . یکی از دوستاشم با خودش آورده . دوستش از خودش خوشکل تره!! . طبق معمول میرم جلوترشون وایمیستم . میان سوار میشن . یادم میاد بار اولی که دیدمش من رو یاد یکی مینداخت واسه همین ازش خوشم اومد. بعد از اون چند بار دیدمش. زیاد نمیشناسمش . هیچ وقت درست و حسابی محلش نمیذارم . همیشه به همین خاطر ازم گله منده. اول دوستش رو معرفی می کنه و شروع می کنه حرف زدن . میدونم عاشق سرعت و صدای بلنده . واسه همین میگم میخوام ببرمت اون دنیا. میدونه چی میگم. کمربندش رو میبنده و به دوستشم میگه محکم بشین . صدای ضبط بلندتر میشه . سرعت هم همین جور بیشتر میشه . از بین ماشینا لایی میکشم و همین جور میرم. زیر چشمی نگاهشون می کنم چسبیدن به صندلی و کپ کردن . چند تا لایی خطرناک میکشم . نزدیکه گریه کنن . میزنم کنار و بهشون نگاه میکنم . نفسشون بالا نمیاد. میزنم زیر خنده . عصبانی میشن و چند تا حرف نثارم می کنن . شکمم به غار و غور افتاده . با پیشنهاد شام سریعا موافقت میشه . میرم به ... . کباب ترکیاش حرف ندارن . ۳تا دست سفارش میدیم و ... !! قراره هرکی دیرتر تموم کرد مهمون اون باشیم. نامردی نمی کنم هرچی میتونم مخلفات سفارش میدم . نیم ساعت بعد سفارش ها آماده ست . در عرض ۱۵ دقیقه هیچ چی رو میز نیست! من نفر اول بودم . دوستشم بعد از من تموم کرد. صورت حساب رفت پای خودش . میره حساب میکنه و برمیگرده . دوستش رو میرسونیم خونه شون . میمونه خودش . نگاهش می کنم . مستاصلم که چرا ؟؟ من این کاره نبودم. تو راه خونه شون یه ریز حرف میزنه ... . میرسونمش تا دم خونشون . قبل از پیاده شدن من رو می بوسه و میگه دوست دارم . حالم بهم میخوره از این جمله . میگم شاید بار آخری بود که میبینمت . فکر می کنه دارم شوخی می کنم میگه منم . میخنده و میره . از خودم خجالت میکشم. بیشتر از اون از خدا. تصمیم رو گرفتم بار آخر بود... . 

[+] نوشته اي ازE30united در 4:32 بعد از ظهر جمعه 15 شهریور1387 | |

من منم!!

 یه روز از خواب پا شدم. چه جوری؟؟؟ حدسش هم نمیتونی بزنی؟؟ پریشون حال. میدونم باور نمی کنی . تو اصلا من رو باور نکردی . همش حرف بود . اما من باورت کردم. چرا؟؟

 انگار همین امروز صبح بود. دقیقا داره یادم . مثل یه فیلم جلو چشمام این ور و اون ور میره . درست یادمه داشتی میرفتی مدرسه . گفتم گلم من میترسم . گفتی از چی؟؟ گفتم از این که من رو ترک کنی و بری. به تلخی خندیدی و گفتی : اه تو هم. دلم قرص شد . لباس هام رو پوشیدم و رفتم بیرون . اما تو . نمی دونم اون لحظه چه حالی داشتی؟؟ احتمالا با خودت گفتی که چقدر زود میشه آدما رو فریب داد و ... . خیلی از اون موقع می گذره .

 اون قدر دوست داشتم و دارم که بخوام پای همه چی وایسم . اما یه اشتباه ، اونم از نگاه تو همه چیز رو خراب کرد . همه آرزوهام همه امیدهام همه روشنایی های وجودم رو تاریک کرد. داغون شدم. می گفتی من تو رو دوست دارم عاشقت نیستم چون عشق تموم میشه و باید تاوان هم پس بدی . آره دیدم تو من رو دوست نداشتی عاشقم بودی چون همه چیز رو تموم کردی.

یادم نمیره اون روز به خاطر این که دست به کاری نزنی حادثه ای رو که برام پیش اومده بود بهت گفتم دروغه. اصلا با خودت فکر کردی که چرا یکی دیگه بهت خبر میده که ... . نه مطمئنم که نه . همه از وجود تو با اطلاع بودن و اما نمیدونستن  چه خبره! جالبه؟؟ میدونستن که از همه چیز هم باخبریم. اما نمیدونستن که من رو ترک کردی. همه کلیدها به دست یکی باز میشد که اونم بازش کرد بهت خبر داد . اومدی مثل آدمایی که کاری نکردن مدعی شدی که مگه من این رو میخواستم . بلایی که سر من اومد هیچی نبود یه حادثه بود . شاید خدا میخواست تو رو دوباره به من بده ، داد اما من مجبور شدم بهت دروغ بدم چون تو فکر می کردی من عمدا این کار رو کردم در صورتی که عمدا نبود . مجبور شدم بهت دروغ بدم چون دلم نمیخواست کوچک ترین بلایی سرت بیاد و با شناختی که ازت داشتم میدونستم هرچی بگی رو انجام میدی . گفتم همه چیز دروغ بوده .جواب ندادی نگرانت شدم ترسیدم نکنه که... . که بعدش بهم گفتی خوشحالم که حالت خوبه. من از خوشحالی گریه کردم. میدونم باور نمی کنی . تو اصلا من رو باور نکردی . همش حرف بود . اما من باورت کردم. چرا؟؟

روزگارم داشت می گذشت . کم کم مثل قبل شدی همونی که همیشه بودی. یه مدت زدم بیرون . می خواستم از وقتم استفاده کنم. از یه طرف کار از طرف دیگه مدتی که نبودی خوردم کرده بود. رفتیم بالا ، بالا ، بالا و بالاتر رسیدیم به آخر خط . گفتم من تو رو کم دارم . گفتی منم تو رو . گفتم جات خالیه گفتی چرا من رو نبردی؟؟ حرفی نداشتم که بگم گفتم معذرت . گفتی قبول. گفتم عکست رو میخوام یه جدیدش . میخواستم بزنم تو دیوار قلبم تا هر نفسی که می کشم با یاد تو باشه. تو فکر کردی میخوام واسه خودم . گفتم یه عکس جدیدتر.  قبلی رو دارم . گفتی از کجا . گفتم ناکجاآباد این چیزا فراوون گیر میاد. گفتی کارت خیلی بد بود خیلییییییییی . خداحافظ !! شوکه شدم . اما به خدا من بهت خبر داده بودم به هرکی قسم دادم جواب ندادی. میدونم باور نمی کنی . تو اصلا من رو باور نکردی . همش حرف بود . اما من باورت کردم. چرا؟؟

آخرین حرفت واسم خیلی سنگین بود . تا اعماق وجودم رخنه کرد . به قلبم خورد باید می شکست . اما قلبم ایستادگی کرد . گفتم نه تو خیلی دوستش داری با او بمان. میدونم می مونم اونم تا آخر خط . من پای قولم می ایستم کاری ندارم تو با قولت چی کار می کنی. قولی که من ازت نگرفته بودم . تو ازم گرفتی اما خودت شکستیش چرا؟؟ واقعا به خاطر یه عکس ، یا به خاطر این که تکراری شده بودم . خودت گفتی عشق. عشق چیزیه که تموم شدنیه. خوب حتما خسته کننده و تکراری هم هست حتما. پس این همون عشق یود که همه چیز رو ازم گرفت. پس لعنت به این عشق که آدم ها رو از هم جدا می کنه. حرفام رو باور نمی کنی مگه نه ؟؟ میدونم باور نمی کنی . تو اصلا من رو باور نکردی . همش حرف بود . اما من باورت کردم. چرا؟؟

توی جدایی چند باره مون خیلی دلتنگت شده بودم . اما تو چی؟؟ نمی دونم شاید تو هم دلتنگ شدی اما نه به اندازه من . لااقل من غرورم رو زیر پا گذاشتم کاری که کمتر کسی انجامش میده . اما تو چی؟؟ امروز بعد از مدت ها دوباره پیدام کردی. البته من فکر می کردم که پیدام کردی. گفتی من گدا نیستم . از کارهات حالم بهم میخوره . من مونده بودم و یه نگه خیره به دیوار. هرچی فکر کردم که چه خبره نفهمیدم . یکی به دادم رسید و بهم گفت . اما کاش هرگز نمی گفت. گفتی دیگه نمیخوام وجود داشته باشی . گفتی که تو دیگه توی زندگیه من نیستی . آخرینش هم این بود که اسم من رو نیار . حس کردم صدای قلبم رو شنیدم . برای اولین و آخرین بار که شکست . تا حالا خیلی مقاومت کرده بود ترک خورده بود اما خودش رو سرپا نگه میداشت که مبادا من زمین بخورم. بارها زمزمه کرده بود که از دستت ندم چون به راحتی به دستت نیاورده بودم . اما من از دستت ندادم از دستم پریدی و پرواز کردی به سمت بی نهایت .  میدونم باور نمی کنی . تو اصلا من رو باور نکردی . همش حرف بود . اما من باورت کردم. چرا؟؟

 الآن این رو میخونی و با صدای بلند می خندی. یک برد به نفع تو . بازی رفت رو بردی. بازی ای که هرگز برگشتی نداره. از این که برنده شدی خیلی خوشحالی . احساس سربلندی می کنی چون تو فاتح بازی قلب ها بودی. 

میدونم باور نمی کنی . تو اصلا من رو باور نکردی . همش حرف بود . اما من باورت کردم.چرا؟؟            این یه راز بود . اما به یکی گفتمش پس دیگه راز نیست . خوب میگم . الآن این رو بخون و بیشتر بخند . به سادگی یه پسر که چقدر راحت میشه فریبش داد. کسی که همه دخترها رو فرار میده ، چطور اسیر یه دختر شد . اما اسیر دل یه دختر.

خوب راز فاش شده من:

عشق به خواهر کوچک تر و نداشتنش رازی که حتی بابا و مامانم هم نمیدونن حتی بهترین دوستام.

کوچیک که بودم میدیدم که همه خواهر برادر کوچیک تر دارن . من چون آخری بودم منم دلم میخواست که یه دونه داشته باشم حالا چه خواهر چه برادر . اومدم گشتم کسی رو پیدا نکردم . چون دوست داشتم کسی رو داشته باشم که پام وایسه . مثل یه خواهر . آره خنده داره . اما واقعیته . عشق به خواهر کوچک تر و وجود نداشتنش باعث شد که همش رو تو وجود تو خلاصه کنم. من تو رو باور کردم . تو که اومدی گفتی من دلم یه داداش میخواد. اما از پسرا بدم میاد. قبول نکردم چون نمیشناختمت اما ناراحت شدی . گفتم قبول من داداشت و ... . همه میدونستن که دوست دارم اما نمیدونستن چرا با این شدت. هنوز هم نمیدونن . دیگه مهم نیست هیچی مهم نیست . مهم این بود که من تو رو پیدا کردم و همیشه دارمت .

 اما عشق به تو . خودت اومدی جلو . من اصلا نمیشناختمت . کم کم تو دلم راه خودت رو پیدا کردی. اصلا باور نمیکردم که گمشده خودم رو پیدا کرده باشم. خیلی خوشحال بودم . روحیه م به طرز چشم گیری بهتر شد . واسه بقیه می گفتم اما اونا یه برداشت دیگه داشتن چون از راز من بی خبر بودن . و ... .

همه آشناییمون مثل یه فیلم جلو چشمام اومد. دقیق بدون کم و کاست .  ناخودآگاه آه کشیدم اما زود پسش گرفتم چون دوست ندارم مثل من بشی . دوسنت دارم خوشحال و شاد باشی اونم همیشه. تاوان شکشستن قلب خیلی سنگینه . از بازی روزگار خیلی میترسم . خدایا عزیزم رو به تو می سپارم ازش به خوبی محافظت کن . الهی آمین.

باد نسبتا ملایمی همراه با گرمی از سمت دریا میاد طرفم. موهام رو میزنه بالا. عینکم مانع از هجوم اشعه ای آفتاب به سمت چشام میشه. دستم روی دو طرف نیمکتی که نشستم انداختم و به دوردست نگاه می کنم . اون دور دورا .تا جایی که چشم کار م یکنه فقط دریاست. میخوام فکر کنم هرکاری می کنم که تمرکز کنم نمیتونم. دخترکی با جعبه ای پر از شکلات نزدیکم میشه صدام میزنه که آقا تو رو خدا یکی بخر . بی اختیار یاد تو رو خدا گفتنت میفتم . همه شکلات هاش رو ازش میخرم . میدونم که خیلی شکلات دوست داری . میخوام بدمش به تو . اما تو نیستی . دخترک رو دوباره صدا میزنم که بیا . همه شکلات ها رو بهش میدم میگم من نمیخوام همش مال خودت . گفت من گدا نیستم . یاد حرف امروزت افتادم . بی اختیار اشک میریزم. قبل از این که دخترک متوجه اشک هام بشه زود همه شکلات ها رو برمیدارم و راه میفتم به سمت امواج. میرم طرفشون. به آسمان نگاه می کنم و خدا رو شکر که من تو رو دارم . جایی که دست هیچ کس بهش نمیرسه توی قلبم. شکلات ها رو میدم به امواج . حس می کنم که همه دارن من رو نگاه می کنن . برمیگردم و پشت سرم رو نگاه می کنم مردم میان و میرن . هرکسی سرش به کار خودش گرمه. بدون این که کمترین توجهی به من داشته باشن . دلم میخواد که یکی بیاد  بپرسه تو کی هستی ؟ چرا این کار رو می کنی ؟؟ اصلا براشون مهم نیست من کیم ؟؟ اما هیچ کس جلو نمیاد! خودم فریاد می زنم من منم!!

[+] نوشته اي ازE30united در 4:44 بعد از ظهر سه شنبه 5 شهریور1387 | |

مطالب قبلي